سفارش تبلیغ
صبا
هرکه بر برادرانْ بزرگی فروشد، هیچ انسانی با او صمیمی نخواهد شد . [امام علی علیه السلام]

در آتش باغ ها به من خندیدند
در شعله داغ ها به من خندیدند
کفر است مگر مترسک عاشق بشود؟
امروز کلاغ ها به من خندیدند...



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 91/8/1::: ساعت 10:40 صبح نظرات دیگران: نظر

یک عالمه درد دردلم پنهان است
یک آتش سرد دردلم پنهان است
یک مرد مگر چقدر طاقت دارد...
یک طایفه مرد در دلم پنهان است



مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 91/7/23::: ساعت 11:24 صبح نظرات دیگران: نظر

سر نماز که بودم به یادت افتادم
پر از نیاز که بودم به یادت افتادم
نماز را که شکستم به آتش افتادم
میان شعله یک عشق سرکش افتادم
چقدر حمد بخوانم !؟ چرا نمی آیی؟
بریده ای تو امانم چرا نمی آیی؟
چقدر پنجره ها را به هیچ بگشایم؟
دو دست سبز دعا را به هیچ بگشایم؟
چقدر خواب ببینم ظهور سبزت را؟
چقدر اشک بریزم عبور سبزت را؟
بیا که بی تو دلم بی قرار می ماند
ردیف شعر ، پر از انتظار می ماند
بیا که بی سر و سامان نماند این شاعر
بیا که خوار رقیبان نماند این شاعر
خدا کند که به دل التیام برگردد
امام عشق علیه السلام برگردد
خدا کند که همین جمعه ای که می آید
ضمیر غایب این سالهام برگردد



مهدی صفی یاری ::: سه شنبه 91/7/18::: ساعت 8:45 صبح نظرات دیگران: نظر

گفتم که دگر پر از حقایق نشوم
همراه جنون سوار قایق نشوم
یک بار برای هفت پشتم کافی است
تصمیم گرفته ام که عاشق نشوم ...



مهدی صفی یاری ::: سه شنبه 91/5/24::: ساعت 2:42 عصر نظرات دیگران: نظر

تکلیف مرا روشن کن

چند بار

از روی خودم

بنویسم

تو؟



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 91/5/9::: ساعت 11:52 عصر نظرات دیگران: نظر

لبخند بزن که عید مردم برسد
فصل گل و عشق و ساقه گندم برسد
در شهر شنیده ام که کمیاب شده ...
ای کاش لبت به چاپ دوم برسد



مهدی صفی یاری ::: جمعه 91/4/30::: ساعت 11:20 عصر نظرات دیگران: نظر

کاش پر و بال تو را می گرفت
یا مچ امثال تو را می گرفت
عشق، مگر جرم دل من چه بود...؟!
......کاش یکی حال تو را می گرفت...

 

 



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 91/4/28::: ساعت 8:42 صبح نظرات دیگران: نظر

خورشید دمیده بود و کتمان کردند
بر نیزه دوباره جلد قرآن کردند
این طایفه خوارج ریش بلند
از مرد شدن مرا پشیمان کردند...



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 91/4/21::: ساعت 10:33 صبح نظرات دیگران: نظر

دارم از شهر می زنم بیرون

مثل دیوانه های زنجیری

بار و بندیل من همینجاهاست

من و این کوله بارِ دلگیری

...

دارم از شهر می زنم بیرون

از همین شهر کهنه سنگی

کسی اینجا مرا نمی فهمید

در دل مافیای دلتنگی

.....

پای من تاول جنون دارد

دست بردار عقل من باشید

مردها...مردهای قلابی

مرد اگرنیستید زن باشید

....

دارم از شهر میزنم بیرون

بی خیال تمام دیروزم

مثل شمعی که در درون خودم

دارم از غصه هام می سوزم

....

عشق گاهی تلنگری کوچک

این دل سنگی مرا می زد

کفش هایم چقدر از دیروز

پای دلتنگی مرا می زد

....

دارم از شهر می زنم بیرون

روبرویم کویر طولانی

سمت یک وعده گاه خواهم رفت

سمت یک روستای بارانی

....

سمت یک روستا که یک مسجد

می درخشد پر از شمیم بهار

السلام علیک یا موعود

السلام علیک یا غمخوار

...

دارم از شهر می زنم بیرون

بازهم عطر خوب این مسجد

وعده ما سه شنبه های غریب

حول و حوش غروب این مسجد



مهدی صفی یاری ::: پنج شنبه 91/4/15::: ساعت 12:41 صبح نظرات دیگران: نظر

این شعر رو متفاوت بخونید ...درست مثل چوپان و موسی ....
برای کسی که خودش هم انتظار برگشتنش رو می کشه ...
 
کاش کمی آه تو را داشتم
عکس رخ ماه تو را داشتم
من نگران توام آقای من
کاش که همراه تو را داشتم



مهدی صفی یاری ::: پنج شنبه 91/4/1::: ساعت 12:58 عصر نظرات دیگران: نظر
<      1   2   3   4   5   >>   >